شيخ ذبيح الله محلاتى
161
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
پيام بيوسف رسانيد يوسف در پاسخ گفت من نيز او را در خواب ديدهام زليخا را بگو اين وصال موكول بتحمل پارهء شدائد و مصائب مىباشد زليخا از شنيدن اين مژده گوئيا مترنم بمضمون اين مقال گرديد اگر از كوه كندن وصل دلبر مىشدى حاصل * من از مژگان چشمم كار صد فرهاد مىكردم مشك از اشك بدوش مزه دارم شب و روز * دارم از عشق تو من منصب سقائى را هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم * نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم و قطيفور را زنى ديگر بود حسنا نام كه بر زليخا حسد مىبرد چون سخنان زليخا گوشزد او گشت بقطيفور پيام داد كه مبادا آن غلام عبرانى را خريدارى بنمائى زيرا زليخا به مجرد ديدن او عاشق او گرديده قطيفور اعتنائى بسعايت او ننمود و يوسف را خريد به تفصيلى كه در بحر المحبه مذكور است و نيز در همان كتاب است كه زليخا كس بنزد قطيفور عزيز فرستاد و پيام داد كه اين غلام را از دست مده و لو به بذل ما يملك تو تمام شود قطيفور يوسف را بخريد و بزليخا گفت ( أَكْرِمِي مَثْواهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً ) پس زليخا با يوسف دوستى ورزيد و يوسف را در بهترين منازل جاى داد و بهترين لباس را در تن يوسف مىكرد و ديده از ديدارش برنمىداشت و گويا بمضامين اين اشعار مترنم بود ماه من از رخ برافكنده نقاب * بر زمين افتاده گويا آفتاب پيچوتاب زلف او را هركه ديد * تا قيامت ماند اندر پيچوتاب * * * اى دوست بوصل تو رسيدن مشكل * پا از سر كوى تو كشيدن مشكل جان در طلب روى تو دادن آسان * جان دادن و روى تو نديدن مشكل * * * تشبيه دهانش نتوان كرد بغنچه * هرگز نبود غنچه بدين تنگ دهانى * * * لب لعل نمكين تو مكيدن دارد * و از لب لعل تو دشنام شنيدن دارد